تبليغاتX
aidingunash
اجتماعی - اخلاقی - پند ها و حکمت ها(استفاده از مطالب برای عموم آزاد است)

              از زمین کربلا تا عرش چند راه نیست

میگن کربلا عرش خدا رو زمینه

                              آرزوی ما دیدن اون سرزمینه

                                                         الهی هیچ کس داغ کربلا نبینه

مرحوم حاجی محمد قهوه چی که اهل زیارت بود نقل می کرد : در حوالی کرمانشاه که پیاده به کربلا می رفتیم در منطقه ای کرد نشین بشدت مریض شدم در روستایی برای استراحت خوابیدم طرف های عصر از خواب بیدار شدم دیدم رفقا همه رفته اند و من از کاروان وا مانده ام خیلی دلتنگ شدم برای اینکه به کاروان برسم راه میانبر را پرسیدم گفتند از این راه برو و از دره بگذر و از دامنه کوه مستقیم برو انشا الله می رسی . من با خوف و وحشت و سرعت و عجله را افتادم با حال مریض تند تند راه می رفتم که ناگهان هوای انگور بدلم افتاد هر چه کردم نتوانستم به راه ادامه دهم نا چار رو بسوی کربلا کردم عرض کردم فدایت شوم مرا دریاب تا بتوانم از خطر نجات یافته و به قافله برسم در همان لحظه زیر بوته ی اسپند یک خوشه ی انگور مشاهده کردم خیلی تعجب کردم باور نداشتم چون هیچ بوته ی انگوری آنجا نبودآخر اصلا فصل انگورهم نبود بلا خره نشستم و آن انگور را خوردم و همانجا شفا یافته و با قدرت تمام به راهم ادامه دادم و به کاروان هم رسیدم .

ساقیا پر ز می ناب نما ساغر عشق             که دل تشنه ی من حلقه زده بر در عشق

  به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 0:42  توسط مهران ماکوئی  | 

                                

حاج ابراهیم حکایت می کرد که وقتی روزگارم نا جور و وضع مالی ام خوب نبود مبلغ ناچیزی هم به حاجی حسین بزاز بدهکار بودم و نمی توانستم پرداخت کنم فشار روزگار مرا وادار به انتحار (خودکشی) کرد تصمیمم را گرفته و به حمام رفتم غسل کرده و مقداری تریاک خریدم تا خودم را بکشم صندلی را بیرون مغازه گذاشتم و با با صدای بلند به حاجی حسین بزاز گفتم: طلب شما انشالله این روزها می رسد منظورم این بود که همسایه ها شنیده و بدانند که من به حاجی بدهکارم روی صندلی نشستم و خواستم تریاک را خورده و به زندگی ام خاتمه دهم  مرحوم سید مهدی وارد شد و با چشمان کم نورش بر صورتم نگریست و گفت: اسم تو ابراهیم نیست؟ گفتم بلی فرمود : پسر فلانی هستی؟ گفتم بلی . فرمود پسر جان این سنگ ها را از دامنت بیرون ریز و بر شیطان لعنت کن که خداوند کریم است و بعد راهشو گرفت و رفت  من پشیمان شدم و اقدام به خودکشی ننمودم و الحمدلله فرجی حاصل شد و گرفتاری ها دور شد

بر گرفته از کتاب : کرامات و حکایات پند آموز (حجة الاسلام حسن بصیری)

          06032005166a.jpg

آسمان فرصت خوبی است اگرپر بکشیم    به افق های دل انگیز خدا سربکشیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 1:5  توسط مهران ماکوئی  | 

 

ایام شهادت مولی الموحدین امیر المومنین حضرت علی ع  بر دوستداران ولایت و امامت تسلیت باد

                     

اِنّا اَنزَلناهُ في لَیلَهِ القَدر

شب و صل است و طی شد نامه هجر

                                          سلام فیه حتی مطلع الفجر

 

شب قدر، شب حضور کلام خدا بر دل محمد صلی الله علیه و آله و سلم است.

شب قدر، فرستی مناسب برای هماهنگی با فطرت خدائی اوست.

شب قدر، شبی است که در آن تقدیر انسان را در دفتر هستی رقم می زنند.

شب قدر، بهترین شب سال، بالاتر از هزار ماه و یلدای وصال انسان با خداست.

شب قدر، شب قدر وقت خانه تکانی دل های گنه کار از گناه و آلودگی است.

شب قدر، شب نزول باران غفران الهی بر کویر دل های گناه آلود است.

فرصت توبه

شب قدر، فرصت آموزش و توبه و بازگشت به سوی خداست چه نیکوست که در شب قدر سراسر شب را بیدار ماند ودر نماز و عبادت کوشید و نیازها را به پیشگاه خدا عرضه داشت و از او رحمت و آمرزش طلبید. محروم کسی است که فیض این شب ها محروم بماند چرا که اوج همه سازندگی های فریضه ی انسان ساز روز را باید در شب قدر دید ودر شب قدر به کمال رساند.

بیایید در این شب چشمهایمان را حتی یک لحظه از پرور دگار مان دریغ نکنیم برای یکبار هم که شده به خویشتن رجوع کرده وبه در گاهش استغفار کنیم فرصت را غنیمت بشماریم.

امید است که او رحمتش را بر بندگان پاکش بیفزاید

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 0:54  توسط مهران ماکوئی  | 

       

یکی از تجّار که ورشکست شده بوده و از ترس طلبکاران شبانه بطور مخفیانه از شهر خارج می شود در بین راه شبانه مهمان یکی از بزرگان ایلات میشود میزبان از وی سوال می کند که چرا این وقت شب در بیابان راه افتاده ای ؟ تاجر احوال خویش بیان می کند آن مرد ایلاتی مقدار کافی پول به ورشکسته می دهد و او را وادار به بر گشت به وطنش می کند آن مرد فراری دوباره بر گشته و تجارت را ادامه می دهد از قضا کارش می گیرد و همه بدهی هایش را می پردازد و هر روز مال و منالش افزون می شود او هر چه از مغازه و باغ و  املاک می خرد و بنام آن مرد ایلاتی که وی را نجات داده بوده می کند روزگاران سپری می شود و روزی مرد ایلاتی ورشکسته می شود و همه چیزش از دست می رود ناچار به شهری که اتفاقا آن تاجر نیز اهل آنجا بود رهسپار می شود روزی تاجر در خیابان مردی ایلاتی را می بیند و می شناسد او را به خانه خود برده و خدمت شایان می کند بعد متوجه می شود که مرد ایلاتی ورشکسته شده ، تمامی قباله های املاکی را که بنام او خریداری کرده بوده آورده و به مرد ایلاتی تقدیم می کند و باعث نجات او از فقر و پریشانی می شود .

از مکافات عمل غافل مشو          گندم از گندم بروید جو زجو

بر گرفته از کتاب: کرامات و حکایات پند آموز( حجة الاسلام حسن بصیری)

                    

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 1:9  توسط مهران ماکوئی  |